گر چه این دنیا ندارد اعتباری این را نوشتم تا بماند یاد گار
در قفص ماندم ولی صیاد ازادم نکرد.
اتش عشقت چنان از زندگی سیدم کرد.
ارزوی مرگ هم یادم نکرد.
امدی در خیالم از تو بنویسم یا از خودم
دلمو باور کنم یا تو را
نوینده شیرین
به او گفتم چرا از عشق زیاد میگوی
به من گفت که وقتی عاشق میشی درد من را می فهمی
و من با خودم فکر می کردم که بزرگ شدم اصلا دیگر عاشق نمی شوم
نویسنده:شیرین
وقتی که عاشق شدم و به جز او کسی دیگر را ندیدم
وقتی شعر نوشتم که تنها ماندم و کسی را نداشتم
وقتی شعر نوشتم که حال و کارم بد شد
می دانستم عاشقی بد دردی
ولی نمی دانستم که تا این حد بد است
نویسند:شیرین
که با بال های خودم به عشقم میرفتم
یک روز باد امد و بالم را شکست
ودیگر قادر به پرواز نشدم
وگفتم دیگر عشقم را نمیبنم
واین احساس من بود
نویسند:شیرین
یعنی تنها ماندن
یعنی پیش کسی نبودن
همیشه غمگین بود
نویسنده :شیرین
میخواهم بهت بگویم که اگر حصرت و شی نخوابی را دوستداری
پس عاشق شو
واگر هم میخواهی همیشه در فکر ونابودی در دنیا
وکوری وفقط او را دیدن
وخستگی و ناراحتی
من تو را می خواهم
وهمین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا میخوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
تو هم میدانی
تا ابد در دل میمانی